روی شیشه بخار کرده راهروی قطار مینوشتم " E "
دورش را قلب میکشیدم و نگاهم به منظره روبرو می افتاد
برف روی تن لخت کوهستان می نشست
قطار تکان تکان میخورد و هر از گاهی تونلی تمام میدان دیدمان را تاریک میکرد ...
واگن ما آخرین واگن بود و آشپزخانه داشت
کوپه بغلم خالی بود و کوپه کناری ام را یک زن و مرد نسبتا پیر در اختیار داشتند
به کوپه ام برگشتم و سیگار افروختم
بازهم روی شیشه بخار کرده نوشتم " E " و فوتش کردم
در سمتی وسایلم را پهن کرده بودم
بسیار نامرتب و شلخته به چیز های پوچ و خیالی فکر میکردم
به اینکه آشپز ها خیال گروگان گیری و سرقت قطار را داشته باشند
و چند دقیقه بعد با چاقو بدنم را تکه تکه کنند
یا به ریزش بهمن فکر میکردم ، واژگونی قطار و مردن پانصد نفر
خیالم اینطور کمی آسوده میشد اینکه اگر من بمیرم چند صد نفر دیگر هم با من میمیرند
اما برای خودم استدلال می آورم که خدا اگر بخواهد همه رو زنده نگهمیدارد اما مرا میکشد
و بعد میگویم شاید از بین این همه فقط مرا زنده نگهدارد
افکارم از هم گسیخته میشود و کف اتاقم میریزد
مثل دانه های تسبیحی که از شهر مبدا خریده بودم
دو زن در راهرو ایستاده اند و راجع به خبری حرف میزنند
بازیگر معروفی به همسرش خیانت کرده
اسیر چاه عمیق روزمرگی ام شده ام
تمام اینها خیالات و افکار مبهمی است که در سر می پرورانم
سوار تاکسی ام و در ترافیک ش
برچسب:
نویسنده: سجاد کمالی
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 2:22